تبليغاتX
یادداشت های مادری برای پسرش

یادداشت های مادری برای پسرش

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 23:39  توسط مامان گلی  | 

اولین مسافرت

تقدیم به فرشته کوچک  خوشبخت ایم  کارن

دوستت دارم کوچک من ، رضای من رضای توست، نفسم در بازدم توست، ای از وجود من زنده ایی به زنده بودنت زنده ام،

به هوایت به موجودیت محتاجم، تداوم زندگی ام در خواسته های توست ومعنای زندگی کردنم در وجود تو خلاصه می شود.

جوانی ام در آرزوی تو سپری شد  همه چیز داشتم اما تو را نداشتم همه چیز بودم ولی چون تو نبودی وجود نداشتم.

بمان کوچک من برایم بمان واین طعم قشنگ وشیرین مادر بودن را برایم حفظ کن. راه از خود گذشتگی و خود ندیدن را

آموزش ده  و زندگیم را دگرگون کن .

کارن مامانی عزیز دلم از آخرین باری که برایت یادداشت گذاشتم خیلی می گذره آخه مامانی ایران نبودیم همراه بابابزرگ.مادر بزرگ ودایی کوچیکه رفته بودیم یونان خونه دایی بزرگت.

87.3.27 ساعت 5 صبح پرواز داشتیم و87.6.15 برگشتیم این مدت هم یا مهمان داشتیم یا مهمانی بودیم این هفته آخر هم مشغوله خونه تکونی بودم.

راستی 13 آذر وارد 10 ماهگی می شی الان 3ماهی میشه که چهار دست وپا راه میری و1 ماهی میشه که دست می گیری به پشتتیها ومبلها می ایستی و چندقدمی راه میری.

بابا.ماما.دادا. آبا. یایا

کلمه هایی هستن که  تکرار می کنی خیلی هم بازیگوش هستی شوخی که نیست پسر عموی عرشیا هستی  قربون هردوتاتون برم.هم تو وهم اون پسرعموی قشنگت .بای بای مامانی چون دیوونم کردی وبهونه کیبورد وموس و می گیری اصلا هم ندونستم چی نوشتم.

مامان گلی

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 1:10  توسط مامان گلی  | 

پسر گلم کارن

میوه باغ زندگیمان کارن ، در روز دوشنبه 13 اسفند ماه سال 86 در ساعت ده و بیست دقیقه صبح بدنیا اومد،

قد 51 سانتی متر ، وزن 3 کیلو و 800 گرم

کارن جان پسر گلم سلام ؛

عزیز دل مامان میدونم الان چند ماهی میشه  که برات یادداشت نذاشتم ، منو ببخش

مامانی باور کن جدا از اینکه تموم وقتم رو پر کردی هر دوتامون مریض بودیم.

تو چند روز اول بدنیا اومدنت 15 کیلو وزن کم کردم و افسردگی بعد از زایمان هیچ اشتهایی برام نذاشت و فقط کارم گریه بود و همه اینها به کنار ، تو هم کولیک داشتی !

اصلا شبها نمی خوابیدی همین که نزدیک غروب می شد درد شکم تو هم شروع می شد و تا نصفه های شب ادامه داشت ، بعضی وقتها با بابایی مجبور بودیم تا ساعت 5 صبح توی خیابابونها با ماشین بچرخونیمت تا درد آروم بشه ، چون یکی از راههای آروم کردنش همینه؛

به خاطر گریه های شدیدت بردیمت دکترو اونهم برات سونوگرافی کلیه و معده نوشت ، رفتیم سونو گرافی و از سواد زیادشون گفتن سنگ کلیه داری !!

دکتر بسیار با تجربه !! هم برات یه عالمه دارو نوشت که ریفلاکس معده داری و سنگ کلیه و ...

خلاصه من و بابایی داشیتم سکته می کردیم.

بعد با بابایی مشغول مطلب جمع کردن از اینترنت شدیم که علت اصلی رو پیدا کنیم ، توی این فاصله هم با یه فوق تخصص نوزادان صحبت کردیم و تو رو بردیم اونجا ، البته با یه سونوگرافی جدید؛

اونهم همه چی رو نگاه کرد و گفت هیچ مشکلی نداره و فقط به لاکتوز شیر حساسیت داره و مادرش باید رژیم عذایی بگیره !

خلاصه با توصیه های اون حالت بدون دارو کاملا خوب شد.

حالا کل ضعف عمومی خودم رو دارم ، رژیم عذایی هم اومد روش ، از خوردن انواع حبوبات و لبنیات و سبزی خام منع شدم ، بعد از این رژیم غذایی حسابی ضعف عمومی من شدید تر شد ، ولی همه اینها فدای گریه نکردنت .

نازنینم الان حالت خوب شده و یک پسر خیلی خوشگل و آرومی که مامان روزی هزاربارقربونت میره .

تموم ضعف و ناتوونیم فدای چشمات که هنوز نفهمیدم چه رنگی دارن !

مامان گلی

 

کارن

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 23:32  توسط مامان گلی  | 

اولین عکس کارن

 

سلام

این مدت حسابی سرم شلوغه!

از هفته بعد میام براتون تجربه های جالب بچه داری رو بهتون می گم

شاد باشید.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 0:37  توسط مامان گلی  | 

بدنیا آمدن کارن

سلام به مونس 9 ماه انتظارو شب نخوابیهایم پسر گلم کارن

خوبی مامانی ؟

پسر قشنگم فردا وقتیه که دکتر برای بدنیا اومدن تو بهم داده ، فردا ساعت 8 صبح باید بیمارستان باشم.

دیگه  از اون جای تنگ و تاریک نجات پیدا می کنی اگه میزبان خوبی برات نبودم مامان  و ببخش .پسر گلم شاید این آخرین یادداشتی باشه که برات می نویسم اگه همه چیز به سلامت تموم شد و اتفاقی برام نیفتاد برای بزرگ کردنت از جونم برات مایه میذارم  و تا جایی که بتونم تمام کارهای شیرینتو برات می نویسم ولی در غیر این صورت امانتتو دادم دست بابایی که به اندازه چشمام بهش ایمان دارم ومی دونم از عهده بزرگ کردنت بر می یاد بعد هم مادربزرگها وپدر بزرگها هم هستن که هر چهارتاشون برای دیدنت لحظه شماری می کنن . فقط یه چیزی ازت می خوام اونم اینه که پسر خوبی باشی و تو هیچ شرایطی بابایی رو اذیت نکنی  چون  دیگه هیچ وقت دوست ندارم پس عشق مامان و هیچ وقت ناراحت نمی کنی . قوووووووووووووول

نمی خوام از چیزی بترسی چیزی برای ترس وجود نداره پس قوی باش پسرم ودر تمام شرایط به خدا توکل کن و بدون که همیشه باهاته .

ازت خداحافظی نمی کنم می گم به امید دیدار چون فردا روز دیداره من وتو مگه نه ؟

از خدا می خوام که سالم باشی و هیچ مشکلی نداشته باشی و سالم  تحویله بابایت بدم   

به امید دیدار پسرم.

مامان گلی

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 12:22  توسط مامان گلی  | 

آخرین روزها

سلام قربون شکل ماهت برم

دیگه چیزی نمونده سه شنبه آینده این وقتها به دنیا اومدی وبا گریه هات  مغزمون وبردی ، شوخی کردم ناراحت نشو .

مامان قربون گریه هاتم میره نمی دونی چقدر دلم برای دیدن صورت خوشگل وماهت پرپر میزنه هر روز یه قیافه برای خودم مجسم میکنم وتو رو تو ذهنم به یه شکل در می یارم . ولی بدون هر چی باشی هر شکلی که باشی عزیز دل کسی هستی که 9 ماه انتظارتو کشید وشب وروز رو به عشق دیدن تو گذروند.دیگه شمارش معکوس شروع شده یه هفته دیگه به جمع خونواده دو نفره ما یه جوجه اضافه میشه که می خواهیم اسمشو بذاریم کارن .

قربون تو مامان گلی

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 0:37  توسط مامان گلی  | 

تولد بابایی

سلام پسر گلم خوبی مامانی ؟

الهی قربونت برم که دلم برای دیدنت یه ذره شده

 روز دوشنبه 22بهمن خونه  پدرم سیسمونیت رو آوردن همه روبرات چیدم واتاقت رو هم برای ورودت آماده کردم.

 جشن کوچولوی خوبی بود همه وسایلهات اینقدر خوشگلن که نگو مخصوصا چیزهای که دایی بزرگت از یونان فرستاده  از تمام مراسم فیلم گرفتم برات یادگاری می ذارم.تو 2تا دایی داری که یکیشون متولد57 و 3 سال از من بزرگتره یونان زندگی می کنه یه دختره دورگه خوشگلم داره که 9 ماه ازتو بزرگتره وقتی فهمیدم حامله ام اون تازه یک هفته داشت پدرو مادرمم اونجا بودن وقتی بهشون خبر دادم برات جشن گرفته بودن.

دایی کوچیکه هم 2 سال از من کوچیکتره که با بابایی وبابا بزرگ توی بازار مغازه لوازم  خانگی دارن خاله هم نداری مادر بزرگت هم معلمه که امسال بازنشته می شه.این هم از خونواده مادریت.

راستی امروز 26 بهمن تولد بابایی با اجازه خودت توی وبلاگت بهش تبریک بگم آخه اون هر شب که ایملهاشو چک میکنه بهت افتخار میده سری هم به وبلاگ تو بزنه.

همسر عزیزم بیست ونهمین بهار زندگیت رو بهت تبریک میگم امیدوارم

سالهای سال سایه ات رو زندگی من و پسرمون باشه.

تولد امسالت با تولد اولین ثمره عشقمون رو که چند روز دیگه به دنیا می یاد مبارک .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 23:43  توسط مامان گلی  | 

سلام مامانی

 سلام عزیز دل مامان

خوبی مامانی؟

 منم چه سوالی ازت می پرسم چون خودم می دونم خوب نیستی .می دونم جات تنگ شده اذیت میشی . آخه بزرگ شدی آقا شدی پر زور شدی .لگدهای که از اون تو توی شکم مامان میزنی درد دار شده ولی به هر حال بازم :

                       مامان خجالت  که نمی تونه برات کاری کنه

تحمل داشته باش پسرم دیگه چیزی نمونده کمتر از یه ماه دیگه بدنیا می یایی واز اون جای تنگ و تا ریک نجات پیدا می کنی وتنها چیزی هم که یادت نمی مونه اینه که 9 ماه  مهمان شکم تنگ وتاریک مامان بودی همراه غم وشادی مامان بودی .

ولی بهت بگم این بیرون با تمام بزرگیش با تمام زیبایهاش امنیت اون تو رو نداره .اونجا کنج دل خودم هستی هر جا باشم با خودم هستی اونجا تموم غمت اینه که مامانی بد بخوابه و تو جات بد بشه اونم با یه لگد که تو شکمم میزنی اعتراض می کنی وجای خودت وراحت میکنی. ولی این بیرون از این خبرها نیست اگه مواظب خودت نباشی کلات پس معرکه است .

خلاصه کنم که تا می تونی اون تو برای خودت راحت باش واز تنگی وتاریکی جا گله نکن مامان قربونت بره من وبابایی هم تا جای که در توان داشته باشیم مواظبتیم وبرای راحتیت تلاش می کنیم .

            بای بای مامانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 23:48  توسط مامان گلی  | 

قند عسلم سلام

این روزها هوا  خیلی سرد شده من هم مشغول ژاکت درست کردن برای بابایی بودم به خاطر همین بود که دیر برات یادداشت گذاشتم.

امروز تولد یک سالگی  پسر عموته .

 اسمش عرشیاست یه پسر شیطون و خوشگل وماما نی احساس می کنم دوستهای خوبی برای هم می شین، می دونی چرا؟ آخه ما با هم دیگه زندگی می کنیم نمی دونم زمانی اگه قسمت بشه  این یادداشتها رو بخونی تو چه موقعیتی  زندگی میکنیم . ولی می خوام موقعیتی رو که قراره توی اون بدنیا بیای برات بگم.

ما الان توی یه ساختمون 2 طبقه زندگی می کنیم طبقه بالا بابا بزرگ ومادر بزرگت می شینن طبقه پایین هم 2 سرویس مجزاست طرفی رو که رو به حیاط خونواده عموت زندگی می کنن طرفی  که روبه کوچه است خونه خودمونه.

البته من می گم پدر بزرگ ومادربزرگ فکر نکنی اونها پیرهستن یه پیرزن و پیرمرد و برای خودت مجسم کنی مادر یزرگت48 سال داره ودوره راهنمایی معلمم بود.

 پدر بزرگت هم 52 ساله است وتازه بازنشست شده.ولی خوب بابابزرگت می گه تا خودم زنده ام می خوام بچه هامو سروسامون بدم اونها 3 تا بچه دارن که سه تاش پسرن . بابات همیشه می گه مادرم تو طالعش دختر نیست خلاصه بگم نه عمه داری نه خاله فقط 2تا عمو و2تا دایی داری.

  بابات بچه بزرگشون  که متولد ساله 58 وزمانی که با هم ازدواج کردیم 21 سال داشت ودانشجو بود من هم 19 ساله بودم یک سال ونیم بعد ازما عموت(پدر عرشیا ) که 14 روز با من اختلاف سن داره عروسی کرد امسال هم  تابستون عمو کوچیکت زن گرفت البته اون جدا زندگی می کنه.

خب من برم خودم و آماده کنم الان مهمونها می یان

مامان قربونت بره  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 17:40  توسط مامان گلی  | 

اولین عکس

اینهم اولین عکس زندگی پسر عزیزم

شاد باشی

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 0:6  توسط مامان گلی  |