تبليغاتX
یادداشت های مادری برای پسرش -کارن- KAREN

یادداشت های مادری برای پسرش -کارن- KAREN

پسر کو ندارد نشان از پدر.......................

این شعر واقعا رو پدر و پسر این خونواده واقعا صدق می کنه یعنی بیشتر علایقشون مثه همه هستش

بابا ش تا دلت بخواد گوشی باز و عاشق تکنولوژی ........ یعنی هر مدل گوشی تازه که بیاد این حتما تو اوج گرونی و داغی بازار می خره

کارن هم که عینه خودش عاشق گوشی یعنی تا یه گوشی جدید می خره این زود چم و

خم کارش دستش میاد اینقدر زود به حافظه می سپره که من خودم از خودم خجالت می کشم

(دلیل نوشتن مدل گوشیها فقط بخاطر اینه که بدونین من اصلا حتی نمی دونم که چطور روشن میشه ولی کارن از همه چیزش سر در میاره خلاصه سوتفاهم نشه )shame on you

یه مدت galaxy ................. بعد galaxy s2  .......حالا هم htc evo3d  همونطور که گفتم خدا شاهده من اصلا نمی دونستم که چه جوری روشن یا خاموش میشه ولی کارن  خودش تم صفحه رو عوض می کنه بازیها رو اجرا می کنه و در اخر.......................................... خودش بازی دانلود می کنه animated smiley faces for orkut, myspace, facebook

باباش تازه این گوشی رو خریده بود این هم جای کلمه wifi  رو تو گوشی جدید نمی دونست (جا هاش رو حفظ می کنه ) پدرش کامل براش توضیح داد که برای connect شدن و رفتن تو قسمت بازیها رو کامل براش توضیح داد  اینهم حالا برای خودش هر بازی جدیدی که بیاد دانلود می کنه و ...........

چند شب پیش دیدم رفته تو اتاق که مودم رو اونجا گذاشتیم نشسته میگم کارن جان بیا بیرون اونجا سرده میگه اخه دارم بازی دانلود میکنم میگم عزیزم خب بیا بیرون اینجا هم میشه میگه اخه نزدیک مودم باشم سرعتش بیشتره زودتر دانلوود میشه 

این هم منم تو اون لحظه که جوابم رو دادشِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

صدای اس ام اس گوشی میاد منم شوهر جان  رو صدا می زنم که بیا پیام داری کارن زود میگه نه ایمیل بود اس ام اس نبود بعد میگه اگه این پوشه سفید بود یعنی بابا ایمیل داره ولی اگه زرد بود اس ام اس داره و اینجوری بود که منم فهمیدم  خلاصه خوبیش اینه ک هر چی یاد میگیره به من هم یاد میده

یه شب دیدم که داره هی با این گوشی ور میره میگم عزیزم بهش دست نزن بذار بابا خودش بیاد میگه نه خودم می دونم دارم RAM  اش رو خالی می کنم می خوای یادت بدم چه جوری خالی میشه 

اینم بازم منم تو اون لحظهشِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

یکی تو اون حال نبود بهش بگه من تا دبیرستان این کلمه به گوشم نخورده بود حالا تو ..................

ای روزگاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااار


فقط یه چیز برام سواله این بچه ها با این همه چیزهایی که براشون فراهمه و هر چیزی که بخوان براشون مهیا است واقعا ازشو ن لذت می برن اون لذتی رو که ما از یه ساعت کارتون و دو تا شبکه تلویزیونی می بردیم اینها هم از تلویزیون و دی وی دی شخصی تو اتاقشون  ..پلی استیشن .... لپ تاپ و چند شبکه 24 ساعته کارتون به زبانهای مختلف  اون لذت رو می برن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

کارن اومده میگه به باباش می دونی این گوشی بعضی از بازیها رو اجرا نمی کنه باباشه میگه خب چیکار کنم میگه بجاش یه tablet بگیر SHOCKED.gif

فعلا که من مخالف شدید این قضیه هستم راستش نمی خوام تموم چیزهایی رو می خواد براش تهیه بشه الان خواسته اش اینه چند روز دیگه چیکارش کنم

خب این هم چند تا عکس البته ماله چند وقته پیش هستش فقط نمی خواستم که بعد از این همه مدت غیبت یه پست بدون عکس داشته باشیم

قربون اون ژست گرفتنت برم من

اینجا هم داره برام بوس می فرسته

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 17:5  توسط مامان گلی  | 

خیلی سر درگمم

ziba

ما بازم بعد از کلی تاخیر اومدیم اونم با یه دنیا دلتنگی و...........

البته این بار تاخیرم قابل توجیه هستش

جدا از تنبلی برای نوشتن مطلب جدید مدتی نت نداشتیم و بعد هم حسابی مریض بودیم و خوانوادگی در گیر این ویروس بودیم که هنوز هم گرفتارشیم krank01.gifتو این ساختمون بین طبقه های خونه پدرم و داداشم و ما هی بالا پایین می کنه شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

اندر احوالات ما تو این مدت

زیبا

گل پسری رو بردم برای سنجش بینایی اول با چار ت که با اینکه کارت سلامت رو بهمون داد  ولی چون من دیگه رو این قضیه خیلی وسواس دارم با دستگاه هم براش انجام دادن و شکر خدا مشکلی نداشت

15 آذر تولد 30 سالگی بنده بود    دنیای زیبا     ( من  همیشه از اینکه 30 ساله بشم وحشت داشتم یادمه زمانی که تو دوران 16 یا 17 سالگی بودم  همیشه کسایی رو که 30 به بالا بودن رو پیر می دونستم و فکر می کردم که سن زیادیه و قتی که خودم به 30 سالگی نزدیک می شدم حس خوبی نسبت به این قضیه نداشتم خودم رو خیلی رو این قضیه حساس کرده بودم که الان می دونم خیلی بی مورد بوده مثه تموم حساسیتها بی خودی دیگه )

دنیای زیبا

بعد هم اینکه بازم من از امروز تا اواخر بهمن تنها شدم و پدر و مادرم امروز برای کریسمسziba رفتن پیش داداشم ziba

قبلاااااااااا که با هم زندگی نمی کردیم اینقدر رفتنشون نه برای کارن ونه برای خودم سخت نبود ولی الان که بیشتر ساعات روز رو با هستیم وابستگیها بیشتر شده مخصوصا بین کارن وپدر ومادرم

دنیای زیبا

اینروزها همش با خودم درگیرم که این همه وابستگی و نزدیکی خوبه یا نه البته بازم برای کارن میگم نه خودم 

با اینکه بیشتر کسایی که دور و برم هستن خواهان همچین زندگی هستن وبعضی وقتها که من حرفی در این مورد می زدم قبولش نداشتن هیچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچ تازه میگن تو که اینجایی وپیش خونواده ات دومی رو هم بیار و داغ دل مادرم رو تازه می کنن (آخه مادرم خیلی دوست داره که دومی هم بیاد ) دنیای زیباولی آخه یکی نیست بگه مگه بچه دار شدن مشکلش فقط همین قضیه است من حاظرم 10 تا بچه رو تا زمانی که فقط تو محیط خونه هستن ودور و ور خودمن بزرگ کنم ولی آینده چی  و مشکلات توجامعه چی و هزاران مشکل دیگه ز

یه روزی برای اینکه کارن بزرگ بشه خودش با پای خودش راه بره و دستاش رو تودستم بگیرم با هم بریم بیرون و دستم رو بکشه بطرف چیزهای دلخواهش لحظه شماری می کردمدنیای زیبا

یادمه به مادرم می گفتم کی بیاد روزی که  کارن ازم بهونه اسباب بازی و ........ بگیره

الان می بینم که چقدر زود بزرگ شدن وهمون قدر که برای بزرگ شدن خودمون عجله داشتیم برای بجه ها مون هم همونطوریم هی لحظه شماری می کنیم که کی دندون در بیاره کی بتونه خودش بشینه کی بتونه راه بره کی از شیربگیرمش کی از پوشک بگیرمش کی  بره مدرسه   کی    کی و .....................................

دنیای زیبا

و الان با اینکه دیگه سن مهد رفتنشه ولی بازم تردید دارم که بره براش خوبه یا نه 

خلاصه حسابی بهم ریختم در مورد تمام مسایلی که گفتم سر در گمم مخصوصا بچه دوم 36_1_4.gif

خودم می دونم وابستگیم به کارن خیلی زیاد شده من تا الان هم برای خواب کارن رو از خودم جدا نکردم با اینکه خودم می دونم که کارم اشتباهه ولی نمی تونم خودم رو قانع کنم هی به خودم میگم بزار تا بچه است پیشمون باشه و با خیال راحت  و بدون ترس و استرس بخوابه ولی اینجوری کار رو برای اون سخت می کنم

اینقدر ذهنم اشفته است که خودم هم نمی دونم نصف شبی چی گفتم شما بحساب درد و دل بذارید

شب همگی خوشششششششششششش

 






+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 2:3  توسط مامان گلی  | 

یه روز قشنگ پاییزی

این چند روز آخر هفته هوا واقعا باب دلم بود ابری و بارونیشکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

من عاشق این فصلم آب و هوای اول پاییز تا آخر اردیبهشت یه انرژی مضاعف بهم میده                دیگه مهمونی رفتن و مهمونی دادن و مسافرت رفتن من گل می کنه               البته مسافرت فقط شماااااااااااااااااااااااااااال

دوستام بهم میگن همه برای روزهای طولانی تابستان دوره می دارن ولی تو پاییز و زمستون یادت می افته 

خب دیگه چیکار کنم این خوشی من هم تا مدرسه رفتن کارن گیان می تونه ادامه داشته باشه بعد از اون بخاطر درس و مشق خونه میشیم        ملوس خانوم و ابزارش  maloosiii-tools.Blogfa    البته سرما خوردگی و خوردن انتی بیوتیک که ما فعلا اولین مرحله اش رو پشت سر گذاشتیم     http://s1.picofile.com/file/6396692152/badmedicine.gifشامل این خوشی ها میشه36_1_4.gif

این هم چند تا عکس از هوای پاییزی امروز تقدیم به داداش بزرگه به مناسبت 5 آبان روز تولدش

عکس رو از آشپزخونه طبقه بالا (خونه پدرم )گرفتم دورنمایی از  کوه آبیدر ببخشین من اصلا عکاس خوبی نیستم جو گیر هوا شدم animated smiley faces for orkut, myspace, facebook

عکس رو تو تراسشون گرفتم دورنمایی از کوهای صلوات آباد

این هم حیاط بارون زده ما و کارن گیاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان تموم زندگی مامان گلییییییییییییییییteddy loves you

عششششششششششششششششششششششششششششششق من


good night smiley for orkut, myspace, facebook


تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنید

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آبان 1390ساعت 15:33  توسط مامان گلی  | 

شنگول و منگول به روایت مامان گلی

این روزها برای اینکه کارن رو متوجه بدی کاری که کرده بکنم در قالب داستان بهش میگمشِـکـْلـَکْ هآے خـآنــــومے

این داستان شنگول و منگول ما هم پر از نکات آموزشی و آموزنده هستش حالا داستان رو که بخونین متوجه میشین

یکی بود یکی نبود عیر از خدا هیچ کس نبود

تو یه جنگل بزرگ یه خونه بود (از اینجا دیگه سوالهای بی پایان کارن شروع میشه و هر شب هم این سوالهای تکراری در حین گفتن داستان باید توضیح داده بشه و کمی جوابها به شب قبل فرق کنه زود بهم باد آوری می کنه که چرا دیشب اون و گفتی و امشب این رو میگی و بخاطر همین در بعضی وقتها از خودش می خوام که جواب رو بده)

کارن :مامان به کجا میگن جنگلEmoticon

من:عزیزم به جایی که درختهای زیادی داشته باشه

کارن :مامان جنگل کجاست چرا درختهای زیادی داره

من:جنگل تو شماله آخه اونجا بارون زیاد میاد و بیشتر وقتها هم درختهاش سبز هستنشکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

بعد میگه آها یادم اومد اونجا که سوار تله کابین شدیم(یه روز رفته بودیم باغ میگه مامان اینجا درخت زیاد داره ولی شمال که نیست) ومن بیچاره دیگه نمی دونم چی بهش بگم

بقیه داستان که زود زود فراموشم میشه که چی گفتم و می خوام چی بگم

یه خونه بود که مال خانوم بزه بود خانوم بزه چند تا بچه داشت؟(خودم ار کارن می پرسم که بیبینم چیزهایی که بهش میگم تو ذهنش می مونه یا نه و خودش هم از اینکه من ازش سوال می کنم کیف می کنه )

کارن :3تا بچه داره

من :اسمهاشون چی بود: 

کارن :شنگول منگول حپه انگور

یه روز مامانشون می خواد بره بیرون بچه هاشو صدا میزنه و میگه من می خوام برم بیرون ولی چون امروز هوا هم گرمه          و هم کثیف نمی تونم شما رو بیرون ببرم چون مریض میشین تو خونه بممونین دست به چیزهای خطرناک نزنین با هم نقاشی کنین وخمیر بازی کنین کسی هم زنگ زد همینجوری در رو باز نکنین از آیفون خوب نگاه کنین اگه نشناختین جوا ب ندین من هم میرم براتون میوه های خوشمزه می خرم شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

بچه ها با هم میگن مامان چه میوه هایی می خری 

مامانشون هم میگه موز هندوانه.پرتقال.کاهو.خیار. (خلاصه تموم میوهایی که به ذهنم میاد و ارزو دارم که کارن بخوره رو میگم)شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

بعد من هم بخاطر رنگ شناسی کارن ازش در مورد اون میوه ها می پرسم شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

من : هندوانه چه رنگی داره شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

کارن :پوستش سبزه توش قرمزه نخمه هاش هم سیاهشکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

من: موز چه رنگی داره شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

کارن:توش سفیده و پوستش هم زرده رنگه آفتاب و شب میوهای ما تنوع داره شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

بقیه داستان................

http://up.vatandownload.com/images/v7cnmxqb9djlc69mu2k.gif

همینکه مامانشون میره بیرون اقا گرگه پشت درختها خودش رو قایم کرده بود و زود میاد زنگ خونشون رو فشار میده اونها هم همینجوری و سر به هوا در رو باز میکنن و آقا گرگه می یاد اونها میندازه تو ....

کارن هم زود میگه تو گونی و زود سوار موتورش میشه و میره (گرگ قصه ما گواهینامه رانندگی هم داره )

مامانشون میاد میبینه در خونشون بازه با خودش میگه در چرا بازه بعد بچه هاشو صدا میزنه و کسی جواب نمیده بعد مامانشون تو جنگل راه میافته دنبال بچه هاش میگرده یهو یه خونه میبینه میره نگاه میکنه میبینه که خونه آقا گرگه است و بچه هاش هم اونجا هستن عصبانی میشه و میره با آقا گرگه دعوا میکنه و بچه هاش رو هم میاره خونه و دعواشون میکنه میگه الان به پدرتون زنگ مینم میگم که به حرف من گوش ندادن و خونه آقا گرگه پیداشون کردم (اینجا می خوام بدونه که وقتی باباش خونه نیست هر کار بدی کنه اون خبر  دار میشه)بچه ها هم میگن مامان بهت قول میدیدم که تکرار نشه خواش میکنم ما رو ببخش بعد هم با هم میرن خونه وقتی دستاشون رو تمیز شستن غذاشون رو می خورن           یکم بازی می کنن بعد هم وقتی شیرشون رو خوردن دندونهاشون رو مسواک میزنن میرن تو رختو خوابشون مامانشون براشون داستان میگه و اونها هم میشن شب بخیر

البته همه داستانهای ما به شب بخیر خاتمه پیدا میکنه ولی  من باید همیشه حداقل 2تا 3 تا براش بگم تا رضایت بده البته بعد از داستانهای من اون هم تموم چیزهایی رو که یاد گرفته مثه گفتن 1تا10 به انگلیسی و فارسی............شعرهای کردی که یاد گرفته و اتمل متل توتوله رو باید برام بخونه و بعد من اجازه دارم که بخوابم و این قصه هر شب ادامه داره (کارن چند شبی خواب نا ارامی داشت بخاشر همین در اخر داستانهامون بهش میگفتم خب دیگه با خیال راحت تو حای گر م نرمو تمیزت بخواب چون مامان و بابا مواظبت هستن و تو هم خوب بخواب وخوابهای خوب خوب ببین و بعد فردا برای مامان بگو )و بعد از اون جریان این هم به برنامه هر شبمون اضافه شده

این هم چند تا عکس از ییلاق خونه عمه ام

این هم نوه های عمه خانوم

کارن ............دیار................هورام.............                            

         

این هم کتابها و وسایلی که برای سرگرمی شبهای طولانی پاییز و زمستان خودم و کارن خریدیم

این هم یه کتاب کردی


امیدوارم که همه کوچولوهای ناز خوابهای خوب خوب ببینن

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت 11:50  توسط مامان گلی  | 

یاد باد اولین روز مدرسه سال 1366

شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــازشکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــازشکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــازشکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــازشکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

من شبها كه  میخوابم بايد حتما راديو گوش بدم برنامه هاي مورد علاقه ام راه شب سه شنبه شب و اينجا شب نيست هستش این عادت رو  از دوران مجردی داشتم

همون برنامه اينجا شب نيست به مناسبت روز معلم يه شعر جالبي خوند البته من فقط اسم شعر رو به خاطر سپردم و با اون چند سطری از شعر تو ذهنم مونده بود دنبالش گشتم و خودتون هم که می دونید عاقبت جوینده یابنده است پيداش كردم خيلي برام جالب بود قشنگ اون خاطرات مدرسه رو برام تداعي كرد شما هم بخونيد شايد خوشتون اومد
خاطرات كودكي زيباترند

يادگاران كهن مانا ترند



درسهاي سال اول ساده بود

آب را بابا به سارا داده بود




درس پند آموز روباه وكلاغ

روبه مكارو دزد دشت وباغ



روز مهماني كوكب خانم است

سفره پر از بوي نان گندم است



كاكلي گنجشككي با هوش بود

فيل ناداني برايش موش بود




با وجود سوز وسرماي شديد

ريز علي پيراهن از تن ميدريد




تا درون نيمكت جا ميشديم

ما پرازتصميم كبري ميشديم



پاك كن هايي زپاكي داشتيم

يك تراش سرخ لاكي داشتيم




كيفمان چفتي به رنگ زرد داشت

دوشمان از حلقه هايش درد داشت



گرمي دستان ما از آه بود

برگ دفترها به رنگ كاه بود




مانده در گوشم صدايي چون تگرگ

خش خش جارو ي با پا روي برگ



همكلاسيهاي من يادم كنيد

بازهم در كوچه فريادم كنيد




همكلاسيهاي درد ورنج وكار

بچه هاي جامه هاي وصله دار



بچه هاي دكه خوراك سرد

كودكان كوچه اما مرد مرد




كاش هرگز زنگ تفريحي نبود

جمع بودن بودوتفريقي نبود



كاش ميشد باز كوچك ميشديم

لا اقل يك روز كودك ميشديم




ياد آن آموزگار ساده پوش

ياد آن گچها كه بودش روي دوش



اي معلم ياد وهم نامت بخير

ياد درس آب وبابايت بخير



اي دبستاني ترين احساس من

بازگرد اين مشقها را خط بزنشکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 20:2  توسط مامان گلی  | 

اومدن پدر و مادرم از سفر + رفتن ما به نمایشگاه تخصصی مادر و کودک

مثه اینکه قسمت نیست (البته تنبلی خودم نقش اول رو داره ) که من زود زود بیام و هر بار حداقل یه ماه تا پست بعدی طول بکشه شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

این مدت بیخودی خیلی سرم شلوغ بود از اومدن پدر و مادرم گرفته و دید و بازدیدهای مربوطه تا تمیز کردن پاییزی خونه

پدر مادرم 13 مرداد اومدن و کلی هم ما رو با سوغاتیهاشون شرمنده کردن شِکـْـلـَکْ هآے خآنومےکارن اینبار هم مثه همیشه رکورد دار بود با اینکه پدر و مادرم براش کلی لباسو اسباب بازی آورده بودن داداشم هم ازاونجا براش یه ماشین کنترل دار خیلی خوشگل و با یه سری استیکر مزرعه پوو دوستان و یه سری استیکر حیوانات مختلف براش فرستاده بود بعداز کاغذ دیوار اتاق کارن اونها رو می چسپونیم تو تموم چیزهایی که پدر و مادرم براش آورده بودم کارن عاشق حلقه بسکتبالی هست که براش آوردن و میگه من هم مثه دایی کاوه بسکتبال میرم که مثه اون قدم بلند شه

کلاسهای تابستانی ژیمناسیک هم تموم شدم وتا اول مهر تعطیل شده شاید هم دیگه نبردمش چون علاقه زیادی بهش نداره وهم اینکه من بخاطر اینکه تو خونه زیاد تنها نباشه می بردمش ولی کلاس نقاشی هنوز هم ادامه داره و شکر خدا با هاش هم مشکلی نداریم

دوشنبه 14 شهریور هم رفتیم تهران برای  خرید لباس پاییزی کارن  قول سرزمین عحایب رو هم به کارن داده بودیم و باید عملی میشد و نمایشگاه تخصصی مادر و کودک

  از نمایشگاه هم دیدن کردیم برای شروع خوب بود با اینکه من خودم رو برای یه جای بزرگتر و با فروشگاهای کاملتر آماده کرده بودم ولی بازم ازش خوشم اومد کمی هم از بازیهای قکری برای کارن گرفتیم خلاصه تا 5 شنبه سرگرم این کارها بودیم و 5 شنبه شب برگشتیم

castle

اینهم یه سری عکس از عشق مامان

این هم اون حلقه بسکتبالی که کارن می خواد باهاش قدش بلند شه

نه به شیشه شیرش نه به گوشی دستش

این هم از مهندس خونه ما صبج که میشه ابزارشو دست میگیره و میگه بهم بگو آقا کارن این کابینت رو برام خوب کن اون وسیله رو برام خوب کن


نمایشگاه مادر و کودک


سرزمین عجایب

اینقدر به دست فرمون پسرم عشق کردم که نگوشکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز


تابعد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 7:19  توسط مامان گلی  | 

من و کارن در روزهای گرم تابستان


راستش از زمانیکه ما اومدیم تو خونه جدید و چون اینجا کارن به پدر و مادرم خیلی نزدیکه تقریبا بیشتر وقتش رو اونها بود تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ ,  بخش تصاویر زیباسازیhttp://end-lover.persianblog.ir  کلیک کنید

ووقتی پدر و مادرم رفتن پیش داداشم و قرار شد تا پایان ویزای 3 ماهشون اونجا باشن همه به من می گفتن وقتی اونها برن کارن خیلی غصه می خوره و امکان داره که مریض هم بشه و خلاصه حسابی هول ورم داشته بود و تصمیم گرفتم که با یه برنامه ریزی ابن روزها با کارن سرگرم بشیم و شکر خدا هم خوب از عهده اش براومدم (البته از نظر خودم )

اول از کلاسهای نقاشی و زبان و موسیقی و .......... شروع کردم و همگی بهم گفتن چون سنش به 4 سال نرسیده نمی تونن قبولش کنن و البته بی طاقتی کردن کارن هم خودش یه برنامه دیگه بود

اینجا هم تو این محله جدید از دوست خبری نیست  و همشون از کارن خیلی بزرگتر هستن

تا اینکه عرشیا به ژیمناستیک رفت و  من هم کارن رو بردم چون رییس اون باشگاه دوست پدر شوهرم بود و پسرهاش مربی هستن کارن رو ازمایشی قبول کردن البته من بهشون گفتم که فقط هدفم  از آوردن کارن  فقط اینه که با بچه ها باشه  و سرگرم باشه و کارن رو هم  به عشق چرخ و فلک زدن بردم  ووقتی رفت اونجا و دید که اونجا همش چرخ و فلک نمی زنن  گفت که دیگه نمی ره و من هم قانعش کردم که باید بره ورزش کنه تا قوی بشه و مواظب من باشه و حالا

دیگه کم کم راه افتاده و با محیط اونجا آشنا شده  و بی طاقتی نمی کنه تا ببینین چی پیش می یاد

شرح  حال کارها ما

 

الان دیگه یه روز در میون (روزهای زوج صبحها ) با هم به سالن می ریم  و اونجا می شینم تا ورزش اقا تموم بشه و با هم بر می گردیم خونه برنامه پارک رفتن ما با برنامه دوچرخه سواری یکی هستش چون تازگی سر خیابون ما یه پارک درست کردن و بخاطر نزدیکی پارک با دوچرخه می ریم و بر می گردیم  اکثر روزها بعد از خنک شدن هوا به پارک می ریم البته تو حیاط هم دوچرخه سواری می کنه و بعضی وقتها که دلش یه جای بازتر بخواد و نتونیم بریم بیرون من باید این دوچرخه رو از سه طبقه بالا ببرم تا اقا تو پشت بوم (البته پشت بوم ما خیلی امنه و بطور کامل تا ارتفاع ا متر ونیم حصار داره خودم هم پیشش هستم  ) دوچرخه سواری کنه بعصی شبها  با بابا با هم میرن بیرون دوچرخه سواری می کنن بار دز هفته هم می ریم خونه پدر شوهرم که کارن با عرشیا و هم محله هلی قبلیمون باشه

تو خونه هم یه سری کتاب براش خریدم و با هم کتاب می خونیم و بازیهای فکری  رو انجام می دیم و رنگ آمیزی  می کنیم تازگیها هم با هم گل بازی می کنیم

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

و در ساعتهایی هم که من مشغول غذا درست کردن و کارهای خونه هستم و یا پای کامپیوتر نشستم کارن خودش رو با دیدن کارتون یا خمیر بازی و رنگ انگشتی  واسباب بازیهاش سر گرم می کنه و تقریبا دیگه کاری به من نداره  تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

البته روزهای که از سالن می یاد  تا اومدن باباش تو استخرش برنامه اب تنی هم داره و وبعد از ظهرها هم قبل از اومدن بابایی هم که من به باغچه ها آب میدم و حیاط رو می شورم با بیلچه کوچکش به جون باغچه ها می افته میگه دارم برای کرمها خونه درست می کنم خودش رو لباسهاش رو حسابی گلی می کنه و به اون بهونه بازم خودش رو به اب می رسونه و بازی می کنه البته به گلها و درختها کاری نداره بعظی وقتها هم به من در آبیاریشون کمک می کنه عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR22.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR22.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR22.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

خلاصه تقریبا تموم روز رو بجز کارهای خونه با کارن هستم البته  از فردا کلاس نقاشی هم شروع میشه و که دو روز در هفته است و بعد از ظهرهای روزهای

فرد تشکیل میشه 

عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR22.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

قبل از اینکه عکسها رو بذارم می خوام یه چیزی بگم اینکه با حرفی که کارن دیروز به من گفت فهمیدم که تموم حرکاتمون زیر نظر بچه ها هستش دیروز که داشتم خومون رو اماده می کردیم که بریم به باشگاه هی کارن رو صدا می زدم که بیاد تا لباسش رو بپوشم و اومد گفت

کارن : تو خودت رو اماده کردی ؟تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com

من: عزیزم من اماده ام

عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

کارن : خب چشمات رو خط کشی کردی ؟

من :(البته با تعحب) آره

کارن : خب اگه راست میگی چرا چشات بزرگ نشدن 

البته من چشامو بقول کارن خط کشی نکرده بودم و فقط بخاطر اینکه زودتر بیاد آماده اش کنم یه چیزی گفتم

حالا خوبه ارایش من بیشتر وقتها فقط ضد افتابه

خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar22.com

 این هم یه سری عکس از کارها کارن

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar22.com

کارن در حیاط منزل



در حال آب تنی کردن بعد از اومدن از سالن

پارک محله جدید

در حال گل بازی

اینجا هم به دیوار کاغذ چسبوندم که برای کار کردن با رنگ انگشتی راحت باشه

این هم کتابهایی که با هم کار می کنیم


اینها کارهایی که کارن خودش انجام داده

بعد از تموم شدن کار با رنگ انگشتی خودش مهرها و وسایلش رو می شوره

اینجا هم داره حرکات ژیمناسیک انجام میده

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390ساعت 11:30  توسط مامان گلی  | 

تولد کارن

سلام



این عکسها مربوط به چند ماهه پیشه ولی خب اون موقع دسترسی به نت نداشتم و بعد از اون هم یه مدتی اصلا حسش رو نداشتم کلا برای مدتی وبگردی رو گذاشته بودم کنار

niniweblog.com

از پست قبلی هم تا حالا کارن مریض بوده و کلی براش ازمایش نوشتن و فعلا هم که نتیجه اماده نشده البته بیشتر اصرار خودم بود برای چکاپ کامل می خواستم خیالم راحت بشه چون دکترش وقتی سینه و گوش و گلو رو معاینه کرد گفت که عفونت نداره و احتیاچی به آنتی بیوتیک نیست( من چقدر از این دارو منتفرم )

این سرفه های شدیدش مال بدی اب و هواست حالا خوبیش اینه که من اصلا تو این مدت کارن رو بیرون نبردم و تو خونه هم سیگاری نداریم ولی شدت سرفه هاش به حدی بود که هر چی رو خورده بود بالا می اورد

راستش اینجا هوا خیلی آلوده است اصلا اینجوری تا حالا سابقه نداشته
رنگ آسمان شهرم رو فراموش کردم

niniweblog.com

خب این هم از عکسهای تولد عشق مامان 13 اسفند 1389
این هم عکس کیک تولد 3 سالگی کارن البته ایشون خر شرک رو می خواستن ولی چون مقدور نبود به این رضایت دادن


چون مهمونهای ما برای شام بود وهمشون از اعضای خونواده بودن فقط ما همین سه تا بچه رو تو تولد داشتیم و بقیه مهمونها بزرگها بودن


کارن عرشیا (پسر عموی کارن ) و مهسا دختر دایی بابابی کارن





این هم کادوی من و بابایی

niniweblog.com







این هم مادر شوهر که هم به کارن و هم به عرشیا کادو میده البته کادوی اصلیش نقدی بود داداش و پدرو مادر من هم به هر دوتاشون یه کادوی کوچیک و مثه هم دادن و کادوی اصلی رو نقدی دادن
مادر شوهرم  هر تولدی که می ریم برای کارن و عرشیا کادو می گیره ووقتی کادو ها رو باز می کنن این هم به اینها کادوهای خودشون رو میده دیگه نه بهونه کادوهای اونها رو می گیرن ونه اینکه غصه می خورن این هم عقیده مادر شوهر من


اینجا هم نمی دونم تو تلویزیون چی دیده که اینجوری ماتش برده

niniweblog.com




این هم تولد عرشیا 20 دی ماه 1389

niniweblog.com

اسمها رو از کارن شروع می کنم کارن نارین عرشیا کیمیا و فرزام


این هم کادوی مادر شوهرم که تو تولد عرشیا برای کارن تهیه کرده بود و یه ارگ بودniniweblog.com


اینم از اخرین عکس که من عاشقشم


خب اینم از عکسها تا بعد بای
 شب خوششششششششششششششششniniweblog.com

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390ساعت 12:21  توسط مامان گلی  | 

سلام به همگییییییییییییییییییییی

وایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

خدای من کلی چیز نوشته بودم همش پرید

بعد از این همه مدت که من حس نوشتن گرفتم اینجوری شد

خب الان دیگه فرصت نوشتن اون همه مطلب رو ندارم چون ساعت 6 با جاریم قرار دارم باید برم بیرون فقط یه چیزی رو می نویسم که خودم هم هنوز تو خماریش موندم

چند شب پیش کارن که نمی خواست تو تخت خودش بخوابه و هی داشت برامون شیرین زبونی می کرد و بلاخره هم گفت من براتون داستان میگم ما هم قبول کردیم

کارن: یه پیشی بود سیاه بود خیلی بزرگ بود و ............

همینجوری چند کلمه رو گفت و دیگه چیزی برای گفتن نداشت ساکت شد باباش گفت خب بقیه اش می دونین کارن چی گفت ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گفت این تبلیغش بود بذار دانلودش کنم براتون میگم

راستش دیگه نمی دونستم چی بگمهیپنوتیزم

برده بودمش بیرون دستم میکشه میگه ای مامان این همون کارتونه است مرد فروشنده هم میگه عمو جون می خوای بهت بدم کارن میگه نه بابام برام دانلودش کرده پیرمرد بیچاره مونده بود که دانلود چیه این پسر 3 ساله می دونه اون نمی دونه   تعجب

بذارین اینم بگم و برم

 دیشب بازم برام شده بود شهر زاد قصه گو در بین حرفهاش سکسکه می کرد و خودش می خندید اینجوری بود که حرفهاش مفهوم نبود ما هم بهش گفتیم خب خوب بگو که حالیمون بشه در جواب میگه من چیکار کنم سی دی  خط داره

روز مادر رو به همه شما دوستان عزیزم و مادرهای مهربونتون تبریک میگم امیدوارم که همیشه خوش باشین از اینجا هم روز مادر رو به مادر عزیزم تبریک میگمlove in a box   جاش خیلی پیشمون خالیه (آخه الان 2 هفته که پدر ومادرم بازم رفتن پیش داداشم )in love heart

خب من فعلا برم و تو این چند روزه با یه پست پر از عکس بر می گردم قووووووووووووووووووووووووووول

باییییییییییییییییییی

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم خرداد 1390ساعت 17:20  توسط مامان گلی  | 

سلام به همه دوستای گلم

وای که حسابی دلم برای دنیای مجازیم  و تموم دوستای عزیزم تنگ شده بود بعد از مدتها یه فرصتی  گیر آوردم  یبام یه سری به این وبلاگمون که مدتی داره خاک می خوره  بزنم و کمی گرد گیری کنم و  برای پست بعدی آماده اش کنم  البته هنوز این خط ما فعال نشده و اومدم طبقه بالا خونه داداشم پست جدید رو می نوسیم فعلا که بهمون قول دادن خط تلفنمونمون رو تا هفته آینده درست کنن تا ببینیم چی میشه

جمعه آینده عروسی داداش کوچیکه است  و کلی کار داریم

الان هم  چون خیلی دلم براتون تنگ شده بود فقط برای رفع دلتنگی اومدم

بایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم بهمن 1389ساعت 21:39  توسط مامان گلی  |